نامهای خداوند/ جلسهی اول
در این مجال، معناي لغوي « اسم» عبارت است از تشخيص حد و مرز پديدهها و چيزها در ذهن كسي كه اسمی را بیان میکند. اسم از ريشه «وسْم» يعني حد و مرز نهادن. هنگامي كه ما حدود چيزي را در ذهنِ خود ترسیم میکنیم بهاين معنا است كه اسمي را آموختهايم. اعم از آنکه آن حد و مرزی که ما ترسیم کردهایم با واقعیت بیرون از ذهن مطابق باشد یا نباشد. آنگاه براي اينكه بتوانيم آن چيز را براي خود يا ديگري به دستگاه زبان بياوريم لفظي را به آن چيز اختصاص ميدهيم تا با بيان آن لفظ، آن چيزِ مورد نظر در ذهن مخاطب تداعي شود. بنا براين الفاظ نشانهها يا علايمي قراردادی بيش نيستند كه به خودي خود داراي مقصودي معيين نمي توانند باشند، يعني نام هر چیزی غير از خود آن چیز است.
هنگامي كه انسان ميتواند حدود و مرزهاي يك چيز یا یک واقعه را در ذهن خود تصور كند و آن را از وقایع و چيزهاي ديگر متمايز نمايد، بهمعناي آن است كه نام آن چيز را فهميده است. حتی آموختن يك نام، هميشه هم به معناي آن نيست كه حتما لفظي را آموخته باشيم. فرض كنيد كودكي كه در ابتداي ورود به اين هستي، همه هستي را يك كليتِ درهم تنيده و يكپارچه ميبيند، اندك اندك ميتواند ميان مادر خود و اين هستيِ درهم تنيده و سیال تفاوت بگذارد.
اين تفاوت و تميز، به معناي آن است كه كودك توانسته است مادر خود را از میان این همه وقایع و چیزهای دیگر اين هستي جدا كند و او را مستقل از هستي بشناسد. در چنين وضعيتي خواه كودك لفظي را براي مادر بهكار ببرد يا نبرد، به هرحال حدود و مرزهاي مشخصي به عنوان مادر در ذهن او شكل گرفته است و همين يعني يادگيري يك نام.
با اين مقدمهی كوتاه اكنون اين پرسش ميتواند طرح گردد كه:
1- آيا اسم هر چيزي میتواند بیان کنندهی چيستي و ذات آن چيز هم باشد؟
2- آيا اسم هر چيزي بیان کنندهی نوع رابطهی ما با آن چيز است؟
3- يا آنكه اسم هر چيزي تنها بیانگر تلقي ما از آن چيز است؟
براي برخي كسان ممكن است گزينه اول مورد قبول باشد و در اين پندار باشند كه اسم هرچيزي، واقعا چيستيِ آن چيز را هم بيان ميكند. مثلا وقتي كسي نام «خورشيد» يا نام يك حشره را بيان ميكند، ممكن است فكر كند ذات و چيستيِ خورشيد، يا هرچيز ديگري را كه اسم برده ميشناسد. اما با گذشت زمان و كشفِ برخي رازهايي را كه در هرچيزي نهفته و پنهان است، بهاين نتيجه رسيدهايم كه نامها معرف چيستيِ یدیدهها نیستند. به تعبير ديگر، نام يك چيز نميتواند معرف چيستيِ آن چيز باشد. خواه نامِ يك درخت، يك سنگ، يا هرچيز ديگر باشد.
گزينهی دوم اين بود كه آيا نام هرچيزي معرفِ نوع رابطه ما با آن چيز است؟. «نوع رابطه» يعني اينكه من وقتي نام خورشيد را بهكار ميبرم كاري به شئيّت(چيستيِ فيزيكي) خورشيد ندارم بلكه با آنچه از خورشيد به من ميرسد نظر دارم. در اين تعريف، عناصر هستي, به وسیلهی نامها مورد شناخت و معرفي قرار نميگيرند بلكه رابطهاي كه ميان ذهن ما با اين عناصر برقرار میشود معرفي ميگردد.
اما گزينه سوم كه پذيرفتنِ آن قطعيتر بهنظر ميرسد اين بود كه اسم هرچيزي، بیان کنندهی نوع تلقي ما از آن چيز است. ما واقعا نميدانيم كه حشرهاي بهنام «پشه» در ذات خود و در چيستي خود چيست؟ اما ميدانيم كه وقتي نام پشه به ميان ميآيد، علاوه بر شكل و ساختمان ظاهريِ اين موجود، همچنين احساس گزند و آسيبي كه تا كنون از پشه داشتهايم، همراه اين اسم در ذهن ما بيدار ميشود. اينگونه بهياد آوري از يك اسم، هم نوع رابطه ما را با آن چيز بيان ميكند و هم تلقيما را از آن. همچنين تلقي ما از يك چيز، در زمانها و مكانهاي متفاوت ممكن است تغیير كند. دراين باره ممكن است همه متفقالقول باشيم كه خورشيد همان گوي زرین و نوراني است كه هر بامداد از مشرق طلوع ميكند و در مغرب غروب ميكند. اما این را هم فهمیدهایم كه تلقي ما آدمها از خورشيد متفاوت است. مثلاً كسي كه در بيابانهاي حجاز زندگي ميكند با كسي كه در شمال اروپا زندگي ميكند ممكن است دو تلقي متفاوت از خورشيد داشتهباشند. اين تلقيهاي متفاوت گاه چندان آشكار و چشمگير است كه ميتوان بر آن انگشت نهاد و گاهي چنان پنهان و ناپيدا است كه به سادگي نميتوان نشانش داد
اگرچه با بيان اسمها نميتوانيم چيستيِ اشياء را بيان كنيم، اما میتوانیم بسیاری از وقایع و چیزها را از یکدیگر تفکیک کنیم و جهان یکپارچه و سیال و درهم تنیده را به اجزاء گوناگون تفصیل نماییم.
از منظری دیگر، اسمها را میتوان به دو بخش تقسیم کرد. یکی اسمهایی که ذهن ما را بهچيزهایي معطوف ميكنند كه آن چيزها علاوه بر تصويري كه در ذهن ما پيدا كردهاند، همچنين در عالم واقع، واقعا هستند، داراي مصداق عيني میباشند و ما ميتوانيم بودنِ آن را با حواس خود ببينيم، لمس كنيم، ببوئيم، يا بشنويم. اما گاهي اسمهايي را بهكار ميبريم كه داراي مصداق عيني و بيروني نيستند مانند «هوش»، «عقل»، «شعور»، «عزت» كه اگرچه نمودي مادي و عيني ندارند اما ميتوانيم معنايي اين نام را در ذهن فهم كنيم و تاثير اين معناها را در زندگي خود و در رابطهی خود با ديگران ببينيم.
هنگامي كه نامي داراي مصداق عيني باشد، با آنكه تلقي از آن چيز ميان افراد متفاوت است اما بههرحال نميتوان اسم خورشيد را بيان كرد و ذهن مخاطب را به سوي درخت كشانيد و چنين گفت كه اين(درخت) همان خورشيد است. اما در باره اسمهاي معنا بهدليل اينكه مصداق عيني ندارند اين اتفاق ممكن است بوجود آيد. يعني ممكن است كسي كلمه «علم» را بهكار ببرد و از آن «شعور» را اراده كند يا آنكه در ذهن گوينده معناي شعور چيزي باشد و در ذهن مخاطب چيز ديگري كه شايد هيچ ربطي بهشعور نداشته باشد.
براي اينكه اين مشكل در زبان تا حدودي برطرف شود، اهل زبان براي رسيدن به معناي هر اسم غير مادي، ابتدا چيزي مادي و عيني را بهعنوان تمثيلي و نشانهاي استعاري مطرح ميكنند. مانند شَعر(موي) كه مصداقي عيني دارد و براي ديدن آن بايد بسيار دقيق بود. اين نام، استعاراي ميشود براي فهم معنای «شعور» كه از امور غير مادي است. ( اين مورد را در بحث زبان ديني مفصل توضيح دادهام)
در تقسيم بندي كه تاكنون براي اسمها داشتهايم، اين گونه اسمها را كه مصداق عيني و ذاتي ندارند به عنوان «اسم معنا» دانستهاند. هنگامي كه در محاورات خود از يك شئ نام ميبريم، اگر شنونده منظور ما را درك نكرد ميتوانيم مصداق عيني آن را نشان دهيم. اما در ارتباط با اسم معنا گاهي با مشكلاتِ عدم فهمِ مشترك از يك نام مواجه هستيم. يعني اگر اسم «صندلي» را بيان كرديم و مخاطب منظور ما را نفهميد ميتوانيم صندلي را به او نشان دهيم. اما هنگامي كه اسمهايي مانند عقل، شعور، و امثال آن را بهكار ميبريم نياز به توضيح و تشريح بيشتري داريم. يعني نوع رابطهی ما با نامها گاه مبتني بر تجربهاي مادي و عيني است و گاه مبتني بر تجربهاي معنوي و باطني.
نام خدا(الله) را كه بيان ميكنيم، هيچ مصداق عيني و ماديِ قابل درك حواس ظاهر در برابر ديدگان ما وجود ندارد كه بگوئيم منظور اين است و هيچ معناي قابلِ حس انسانيهم نمييابيم كه بگوييم آن است.
در مضامين خداشناسانه سنتي، مهمترين راهي كه براي حل اين مشكل پديد آمده بود اين بود كه انسان ميتواند جهانِ واقعي و عيني را ببيند و اين جهانِ عيني، همچون اثري هست كه بهتاثير از خداوند شكل گرفته است. مفهوم «آيه» به معناي «نشانه» نيز معطوف به همين نوع تلقي بوده است. يعني همهی اين چيزهاي عيني و محسوس، نشانهاي از وجود خالقي است كه خود به عقل و حواسِ انساني در نميآيد. در اين تعريف، جهان عيني و مادي، نمادي و استعارهاي از خدا نيست بلكه مخلوق، اثر و صنعتِ او دانسته شده است. توجه بهاين نكته ضروري است كه ميان استعاره و نماد، با اثري كه صنعتِ خالقي محسوب ميشود تفاوت زيادي است. از استعاره و نماد ميتوان به معنا راهي پيدا كرد اما هيچ معلوم نيست كه بتوان از مخلوقِ مادي به خالقي غير مادي يقين پيدا كرد. در تعبير ديگر، اين اصطلاح معروف كه ميگويد از اثر پي به موءثر ميبريم، آیا واقعا قطعیت دارد؟ اين گونهاستدلال كه برپايهی روابط علت و معلولي بنا نهاده شده اگرچه در پارهاي موارد ميتواند راهگشا باشد اما بهنظر ميرسد كه برخي مشكلات تازهی ديگر نيز پديد ميآورد.
مهمترين مشكلات در استدلال فوق را شايد بتوان در دو مورد مشخص بيان كرد. اول اينكه مضموني يا معنايي كه از حواسِ آدمی غايب باشد و هيچگونه تجربهی ظاهری و باطني از آن نداشته باشيم چگونه ميتواند داراي اسم باشد؟. يعني هر اسمي در اين مورد بيمعنا و حداقل مبهم بهنظر ميرسد. در نظامِ انديشگيِ ما، اسم حتما بيانكننده حدود چيزي، يا معنايي است كه بهنحوي با آن در ارتباط هستيم. و دوم اينكه جهانِ عيني و مادي ممكن است بهتاثير، يا بهعلت چيزهاي ديگري پديد آمده باشد كه آن چيزها هنوز براي ما ناشناخته هستند.
در اينجا اين گمانه پيش ميآيد كه شايد آنچه را بهعنوان نام، يا نامهاي خداوند در اختيار داريم، صرفا ميراثي كلامي از دورههاي گذشته باشد. ممكن است گذشتگان بهنحوي معنايي قابل توجيه براي نامِ خداوند داشتهاند، اما بهنظر ميرسد كه ما امروز تلقي روشني از آن نام داريم. به همين جهت اين نامها چندان قابل درك نمينمايد.
نكته ديگري كه اشاره بهآن ضروري مينمايد، تغیير ساختارهايي در نظام اجتماعي و همچنين تغيیر در نظام انديشگيِ ما نسبت بهگذشتگان است كه ممكن است همين تغيیرات سبب شده باشد كه ما امروز نتوانيم آنگونه خداشناسي را كه گذشتگان داشتند داشتهباشيم. از مهمترين اين تغيیرات در عرصهی روابط اجتماعي، تغير نظام ارباب رعيتي و پديد آمدن طبقه متوسط اجتماعي است كه نه ارباب است و نه رعيت.
به تعبیر دیگر، بهنظر میرسد در نظام ارباب رعیتی، خدا در هیأت قدرتمندترین و برترین اربابی تصور میشد که افراد باید او را بندگی کنند. تغیير دوم نيز مربوط به نوع كيهانشناسي و انسانشناسيِ امروزیان و تفاوت آن با تلقی گذشتگان از انسان و جهان ميشود. اكنون هيچ دليل قانع كنندهاي در دست نيست كه آسمان قدسي باشد و زمين پست و غیر قدسی. واژگان «حقيقت» و «مجاز» در زمانِ ما درست واژگونهی آنچه قبلا تعريف ميشد تعريف ميشود و اين دگرگونيِ كمي نيست[1]
اگر بر آن پيشفرض وفادار باشيم كه نامها معرف چيستيِ چيزها نميتوانند باشند و بپذيريم كه هر نامي معرف نوع رابطه ما و همچنين معرفِ تلقي ما از چيزي يا معنايي ميباشد بنا براين ميتوان گفت كه اكنون بدون توجه به انسان و بدون توجه به دانش و باورهای امروز، نميتوان بهنامهاي خداوند پرداخت. بهتعبير ديگر، اكنون بهجاي آنكه سخن خود را از آسمان و از خدا شروع كنيم، بهنظر ميرسد كه بايد از زمين و از انسان آغاز كنيم.
××××××××××
علی طهماسبی
پانوشتها:
[1] - تا پيش از مشروطه و در ادبيات ديني وعرفاني ما «حقيقت» عبارت بود از عالم ديگري كه غيب است و همچون مثل افلاطون در فراسوي اين جهانِ عيني قرار دارد. همچنين «مجاز» عبارت بود از همين جهان عيني و مادي كه اكنون ميبينيم، اما اكنون، وقتي ميگوئيم «حقيقت» بيشتر نظر به شناخت درست واقعيتِ اكنون داريم ، نه عالمي كه فراسوي اين هستي است
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
و اگر اشتباهی در تایپ مطالب یا هر نوع نارسایی دیگر مشاهده نمودید، لطف نموده و از طریق ایمل اطلاع دهید تا نسبت به اصلاح آن اقدام شود
با مهر: علی طهماسبی
