|
شمس گفت: برخي خيال خود را به خدايي گرفتهاند ميگويم: اكنون بسيارند كه چنانند *************** پيش فرض من اين است: تصوري كه در جامعهي ما از خدا وجود دارد و در تبليغات نظام حاكم نيز بر آن دامن زده ميشود، چند معضل رواني- اجتماعي را به گرههاي ناگشودني تبديل كرده است كه عبارتند از: 1- بيگانگي آدمها از يكديگر، يا عدم درك متقابل آدمها از يكديگر. 2- مقابلهي پنهان و ناخودآگاه افراد جامعه در برابر قوام بخشيدن به نهادهاي مدني و تشكلهاي مردمي. همچنين مقابله و مبارزهي ناخودآگاه با رشد و توسعهي بلوغ اجتماعي. 3- اعتقاد به اصلاحات از بالا و سلب ارادهي انسان فرو دست و معمولي براي تغيير در وضعيت موجود. در اين پيگيري، بودن يا نبودن خدا مورد بحث نيست، بلكه نكتهي مهمتر چگونه بودن خداوند در تلقي ما است. ***** منظورم از «جامعهي ما» مجموعهاي از آدمها است كه گفتارها و رفتارهامان، وجه غالب گفتمان و رفتار اجتماعي را شكل داده و به عنوان هنجارهاي پذيرفته شده، قبول عام يافته است. فرض من بر اين است كه اين گفتمان و اين رفتارها، به هرحال از تصورات ذهني افراد ناشي ميشود. به تعبير ديگر، من يا هر كس ديگري بدون بهكار گيري ابزار علمي مربوط به اين پژوهش، نميتوانيم مدعي شويم كه در ذهن ديگران چه ميگذرد اما ميتوانيم از اين ضربالمثل مشهور استفاده كنيم كه: «از كوزه همان برون تراود كه در اوست» همچنين در مورد «تصوري از خدا»، منظورم تصوير نمودن شكل و شمايل خدا در ذهن نيست كه مانند فرقههايي چون اهل تجسيم براي خداوند صورت و دست و پا و ريش بلند نقره فام قايل شويم، در اينجا منظورم، بيشتر معطوف به تصوري است كه ما از اراده و عملكرد خداوند در ذهن خود داريم و مطابق همان تصورات با خودمان، با جهان بيرون از خودمان و با ديگران رابطه برقرار ميكنيم. كار دقيقتر و درستتر اين خواهد بود كه براي دست يافتن به اين تصورات، پژوهشي گسترده دامن صورت پذيرد، پژوهشي كه از يكسو به حوزهي مباحث روانشناسي راه ميبرد و از سويي ديگر به حوزههايي از مباحث جامعه شناسي. در اين صورت، نظريهاي را كه در اينجا طرح ميكنم ميتواند مبناي علمي نيز پيدا كند و آماري نسبي از موارد مورد نظر احصا گردد. اما در اين شرايط كه ما هستيم و با امكانات محدود ما، چنين پژوهشي تقريبا مقدور نيست. بنا براين، آنچه در اينجا مينويسم صرفا پيشفرضهايي است كه از مشاهدات مكرر و جستجوهاي نسبتا طولاني مدت حاصل شده است و گمان ميكنم خوانندهي اين نوشتار هم كه در همين جامعه زندگي ميكند و با همين موارد سر و كار دارد بتواند در اين مشاهدات و جستجوها با من تا حدودي اشتراك نظر داشته باشد. مطابق همين مشاهدات و جستجوها، اين گونه دريافتهام كه در تصور عمومي جامعهي ما، «خداوند» فرمانروايي مطلق دانسته شده است كه بر همهي وقايع اين هستي حكومت ميكند. يعني در پس اين هستي، فرمانروايي مقتدر پنهان است و همه چيز همان گونه كه او اراده كرده و اراده ميكند انجام ميگيرد. اين موارد البته مورد تاييد متن قرآن نيز ميباشد. اما برخي باورهاي ديگر هم در بارهي خداوند در ذهن ما پديد آمده كه به گمان من چندان با متن قرآن همخواني ندارد، در عين حال اين باورها به گونهاي قدرتمند در فرهنگ و زبان ما خود را تثبيت كردهاند. در اين باورها «خدا» فرمانرواي تعييّن يافته و شخصي شدهاي در ذهن معتقدان است كه به «من ايدهآل» فرد فرد افراد جامعه فرو كاهيده شده است. «منايدهآل» يا «خداي تعّيين يافته» در اينجا و در اين نوع خدا پرستي گاهي هم عبارت است از فرمانرواي درماندهاي كه چون ميداني براي ظهور پيدا كند به هر كاري كه بتواند دست ميزند تا برتري خود را بر ديگران اثبات كند. به تعبير ديگر، در اين نوع اعتقاد، هر آدمي در برابر قدرت فراتر از خود، رام و مطيع و حتي ذليل ميشود و هرگاه هر كدام از اين معتقدان در برابر ضعيفتر و فرو دستتر از خويش قرار گيرند، خداي درونشان يا من ايدآلشان ظهور پيدا ميكند و بسا كه فاجعه هم ميآفريند. در اينجا به دو مورد از اين باورها اشاره ميكنم كه به گمان من سبب اختلال در روابط اجتماعي شده است. 1- ظاهرا در باور عمومي اين گونه است كه اين فرمانرواي مقتدر كه همهي امور جهان به ارادهي او سامان ميگيرد، دوستاني دارد و دشمناني نيز دارد. در اينجا مفهوم دوستي و دشمني، اگر چه در نسبت با خداوند طرح ميشود اما بهنظر ميرسد كه دشمنيها در بسياري موارد مبتني بر جنبههايي عاطفي و رواني خود آدمها باشد. به تعبير ديگر، هنگامي كه «خداوند» به «من ايدهآل» بدل شود، بسا پيش ميآيد كه دشمن «من» به نحوي دشمن خدا تلقي شود. در قسمتهاي بعدي باز هم به اين موارد باز ميگردم اما در اينجا ابتدا اشارهاي به دوستان خداوند دارم. برخي از اين دوستان خداوند مانند محمد رسول، چندان مورد مهر بيكرانهي او قرار گرفتهاند كه نقل است خداوند تمامي زمين و افلاك را به خاطر وي و خاندان وي آفريده است. اگر چه كساني همچون جلالالدين محمد بلخي اين جملهي«لولاك لما خلقت الافلاك» را تعبيري عارفانه نمودهاند و گفتهاند يعني اگر عشق نبود خدا اين افلاك و زمين را نميآفريد. اما در مواردي ديگر كه بيشتر فقيهان و متكلمان بر آن باورند، اين جمله را در نسبت با محمد رسول تفسير ميكنند و در تبليغات نظام حاكم بر ايران نيز، چه از طريق رسانههاي صدا و سيما و چه از طريق نشريات و سايتهاي وابسته، بر اين گونه باورها دامن زده ميشود. تعبير مورد قبول اغلب اين جماعت اين گونه است كه: «بحق تمامي هستي طفيلي آن وجود عزيز و دُردانه خلقت است كه مؤيد آن حديت قدسي درگاه با عظمت الهي است كه فرمود : اي محمد (ص) اگر تو نبودي هرآئينه هستي را خلق نمي كردم ، و خداي متعال با تعليم ملائكه مقرب ، صلوات بر اين خاتم پيامبران را تعظيم همه خوبيها دانسته و آنرا موجب سنگيني ترازوي حسنات و ترفيع درجات آدمي خوانده است» در برخي روايات ديگر كه مبتني بر همين گونه دوستي و دشمني بوده است، موارد ديگري همراه با جملهي «لولاك لما خلقت الافلاك» ديده ميشود و خاندان رسول را بر آن افزوده شده است به تعبير ديگر و مطابق اينگونه تلقيها، ما آدميان به عنوان طفيليهاي آفرينش، با درود فرستادن و تعظيم به اين برگزيدگان آفرينش ميتوانيم مورد توجه و تفقد باريتعالي قرار گيريم. بررسي و پژوهش در بارهي علل پديد آمدن و نيز پيآمدهاي روانشناختي اين رويكرد، كاري است كه هنوز در حوزههاي علمي و پژوهشي آغاز نشده است. در واقع چنين پژوهشي را از چند منظر ميتوان مورد تامل قرار داد. اول از نظر صدق و كذب آن در واقعيت تاريخي و در زمان محمد رسول و اينكه چنين حديثي آيا برساختهي قرنهاي بعد از بعثت است يا واقعا در همان هنگام بعثت مطرح بوده و رواج داشته است؟. 2- چه آنكه چنين حديثي واقعا در روزگار بعثت مطرح بوده يا نبوده باشد، علل موج برداشتن آن در طول تاريخ، و به ويژه در روزگار ما، به لحاظ روانشناختي چه بوده و چه است؟. 3- علل طرح آن در اين روزگار به لحاظ سياسي و جامعهشناختي كدام است؟. 4- نتيجهي تبليغات گستردهاي كه براي تثبيت بيشتر اين باورها در ميان تودههاي مياني و فرو دست جامعه صورت ميگيرد چه است و جامعهي ما را به كجا خواهد برد؟ هر كدام از اين موارد نياز به كاري دراز دامن دارد در عين حال ميتوان برخي گمانهها را كه با مشاهدات ما از وضعيت كنوني همخواني داشته باشد طرح كرد. اگر بپذيريم كه هر آدمي در تبيين هويت شخص خويش و جداي از هويت اجتماعي، با دو قلمرو «من اكنون» و «من ايدهآل» سر و كار دارد، ميتوانيم اين نكته را نيز دريابيم كه در اين رويكرد، «من ايدهآل» به دلايلي ميتواند تبديل به همان خدا و قديسين برگزيدهي وي شده باشد، اما از آنجا كه اين جايگزيني با امكانات واقعي انساني براي رشد «من اكنون» به سوي «من ايدهآل» همخواني ندارد، فرايندي هم براي تحول اين «من اكنون» به آن «من ايدآل» حتي بهگونهاي نسبي هم وجود ندارد و چنان هويت والا و ايدهآلي براي آدمياني كه طفيلي آفرينش شمرده شدهاند، دست نايافتني مينمايد. تنها چيزي كه براي «من اكنون» باقي ميماند، اين است كه بتوانم به نحوي خود را مديحهسراي آن «من ايدهآل» نشان دهم. اين فروبستگيي راه تحول «من اكنون» به «من ايدهآل»، احساس كهتري و حقير بودن را كه طبيعي هر آدمي هست به «عقدهي كهتري» تبديل كرده است كه از نگاه روانشناختي نوعي بيماري شمرده ميشود. اگر چه برخي از متوليان ديني در برابر پرسشهاي امروزي نسل جوان تلاش ميكنند تا به نحوي توجيهي انسانيتر از اين حديث را ارائه دهند در عين حال باز هم با گسترش تبليغات ديني با اين رويكرد، تمايل به نوكري در پيشگاه قديسين، حتي كلب آستان علي شدن، خود را سگ قديسين شمردن، در جامعه به نوعي رواج ميگيرد كه نه تنها مذموم شمرده نميشود بلكه موجب افتخار هم ميگردد. هنوز نديدهام كه كسي خود را در برابر خداوند «سگ» يا هر جانور ديگر خوانده باشد، اما چگونه است كه سگ خواندن خويش در برابر قديسين و وارثان قدرت الهي اتفاق ميافتد؟ گمانهي من اين است كه شايد از آن جهت باشد كه قديسين همچون ما انسان هستند و براي اينكه مرز ميان ما آدمهاي معمولي و آنان حفظ شود، لازم است كه آدمي در برابر آنان جايگاه خود را در حد حيوان فرو بكاهد. سگ شدن به عنوان عاليترين نمونهي وابستگي و وفاداري جانور به انسان از يكسو، و تفاوت جدي و اساسي ميان حيوان و انسان از سوي ديگر، ميتواند مرز غير قابل عبور ميان جانور و انسان را بيان كند. اين مرز غير قابل عبور در اين تعبير همان مرزي است كه ميان آدمهاي معمولي و قديسين پديد آمده است و همانگونه كه هيچ سگي نميتواند اميدوار باشد كه روزي به آدم تبديل شودمردم عادي نيز ميپذيرند كه هيچگاه نميتوانند به اعتلايي نسبي در جهت انسان والا بودن گام بردارند. در اين باور، مجاهدت و تلاش برگزيدگان نبوده است كه آنان را سوگلي حرم خداوند نموده باشد، زيرا مطابق روايات بسياري، اين برگزيدگان پيش از آنكه حتي عالم خلق پديد آيد، انتخاب شده بودند. به تعبير ديگر، در اين رويكرد، به دنيا آمدن و زندگي كردن، زمينهي بلوغ و رشد شمرده نميشود، ماهيت قدسي بودن اين قديسان، پيش از آنكه وارد عالم خلق شوند و پيش از آنكه جهان آفريده شود، مشخص و معين بوده است. معيار دوستي و دشمني با خداوند نيز، دوستي يا دشمني با خاندان برگزيدهي وي ميباشد. اين رابطه، بيشتر رابطهاي عاطفي است چندان كه ميتواند تمامي حساب و كتابهايي را كه خداوند براي نيك و بد بودن بر شمرده است به كناري نهد و مردمان با توسل به يكي از اعضاي اين خاندان، امنيت رواني خود را تضمين كنند. 2- ويژگي ديگري كه در باور عمومي نسبت به خدا وجود دارد، اعجازهايي است كه از سوي خداوند و از طريق خاندان برگزيدهي خداوند اعمال ميشود. «اعجاز» در لغت يعني ناتوان كردن ديگران. در باور عمومي يعني انجام كاري كه قوانين و روند طبيعي را نقض ميكند. تقريبا اغلب تفاسيري كه از قرآن صورت پذيرفته بر اين نكته تاكيد دارند كه آيهي اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ مربوط به شكافتن ماه به اشارهي انگشت پيامبر بوده است تا قدرت لايزال خود را به معاندين و منكران نبوت نشان دهد. ميبدي در كشف الاسرار مينويسد: «موسى كليم را انفلاق بحر بود. مصطفى حبيب را انشقاق قمر بود. چه عجب گر بحر بر موسى به ضرب عصا شكافته گشت كه بحر مركوب و ملموس است، دست آدمى بدو رسد و قصد آدمى بوى اثر دارد. اعجوبه مملكت انشقاق قمر است كه عالميان از دريافت آن عاجز و دست جن و انس از رسيدن بوى قاصر و آن گه باشارت دو انگشت مبارك، مصطفى (ص) شكافته گشت و اين معجزه مرو را ظاهر گشت» بنا بر اين باور، محمد رسول كه ميتواند ماه را در آسمان به اشارت انگشت دو نيم كند، پس او يا يكي از اعضاي خاندانش ميتوانند گره از كار فروبستهي خلق نيز بگشايند. تداوم اين باور در ميان مسلمانان به ويژه در ميان شيعيان، نتايجي غير قابل انكار پديد آورده است كه آشكارترين آن نتايج، انتظار حل معضلات ظاهرا پيچيده توسط نيروي پنهان و نامرئي خدا و قدسين ميباشد. به تعبير ديگر، باور به معجزه، ميتواند سبب شود كه آدميان حل مسائل و مشكلات پيچيده و همچنين برآورده شدن آرزوهاي به ثمر نرسيدهي خود را، نه از ارادهي انساني خود بلكه از نيروهاي فوق طبيعي خواستار شوند. بديهي است كه برخي دگرگونيهاي روان تني هم در اين رويكرد ميتواند اتفاق بيافتد. همچنين بسياري از وقايعي كه به نحوي به سود باورمندان معجزه رخ مينمايد، حمل بر همان ارادهي ماوراءالطبيعي نمايند. حتي در ميان تودههاي مردم عامي نيز اين باور، به اندازهي نيازهاي كوچك و حقير آنان تنزل مييابد. در عين حال وقايع ناخوشايندي هم براي دوستان خداوند اتفاق ميافتد كه براي رفع آن وقايع، خداوند از معجزات خود استفاده نكرده و نميكند. مانند به صليب رفتن عيسي مسيح از ديدگاه مسيحيت، يا قتل امام حسين و داستان كربلا. احتمالا همين تضاد در كارهاي خداوند سبب شده است كه باورمندان به خداي قادر مطق، شكست را به عنوان حكمت و مصلحت خداوند بپذيرند. به نظر ميرسد مسئلهي معجزه به اينگونه كه اكنون در زبان و فرهنگ و تاريخ ما مطرح ميشود، علاوه بر ناتوان نمودن ارادهي معطوف به تغيير در انسان و ناتوان نمودن خرد انساني، همچنين در برابر دانش كنوني بشر نيز با چالشهايي جدي مواجه است. بيگانگي با يكديگر: در مقابل تبليغات گسترده مبني بر اينكه خداوند و خاندان برگزيدهاش، پاسخگوي نيازهاي مادي و معنوي انسان هستند، برخي واكنشهاي تند از سوي برخي دين مداران صورت ميگيرد كه تلاش ميكنند تا قديسان و برگزيدگان را از شركت در كار خداوند و دخالت در سرنوشت آدمي حذف كنند و تنها خداوند را به عنوان ناجي آدمي مطرح نمايند. حتي برخي از اهل سنت، تمامي توسلها و اعتقادات به شفاعت را شرك ميخوانند. به نظر ميرسد كه اين نكته نيز يكي ديگر از بهانههاي خصومت ميان مسلمانان با يكديگر شده است. در اينجا اين پرسش را ميتوان مطرح كرد كه آيا اگر «من» تنها و تنها خداوند را مورد توجه قرار دهم و تنها از او بخواهم كه مرا پناه دهد و تنها او از خزانه ي غيب خود مرا مدد رساند، آيا آنگاه مشكلات رواني و اجتماعي «من» به طور نسبي حل خواهد شد؟ آيا جوامع اهل تسنن با همان نابسامانيها مواجه نيستند كه جامعهي شيعه مواجه است؟ آيا وضعيت رواني و اجتماعي مثلا مردم مصر با وضعيت رواني و اجتماعي ما خيلي متفاوت است؟ گمانم نكتهاي در هر دو رويكرد اهل سنت و شيعه از ياد رفته است، درك اين نكته كه آدمها تا چه ميزان نيازمند به يكديگر هستند؟. جايي كه تمامي نيازها و دوستداشتنهاي «من» صرفا در نسبت با خدا، يا در نسبت با خدا و قديسين محدود شود، طبعا همسايه و همشهري و هموطن و هر انسان ديگري چندان مورد توجه «من» نخواهد بود. لفظ «من» در اينجا به معناي انسان به صورت فردي خود است بدون توجه به هويت جمعي يا بدون نياز به لفظ«ما». يعني هويت جمعي انسان در اينجا مغفول مانده است. در اين حالت، آنان كه خدمتي به «من» ميكنند، بر انگيخته از جانب خداوند تلقي ميشوند. خدا به دل فلاني انداخت كه براي «من» فلان كار را انجام دهد. يعني اين درك انساني آنان از من نبوده كه خدمتي به من كنند بلكه يا به دستور خداوند بوده يا به نحوي خداوند آنان را براي «من» انگيخته است. در اين صورت ميتوان گفت هر آدمي براي «من»، چيزي از نوع ابزار يا وسيلهاي است كه ميتواند در خدمت «من» باشد هنگامي كه حادثهاي تلخ براي همسايه پيش ميآيد، هنگامي كه زلزلهاي خانههاي مردم شهري را ويران ميكند، هنگامي كه صحنهي تصادفي مرگبار را ميبينيم و به خود ميلرزيم، بسا كه زير لب زمزمه ميكنيم «نعوذ بالله من قضاء السوء» ترجمهي فارسياش تقريبا همين ميشود كه «خدا رحم كرد» جملهاي كه همگان هر روز به هر مناسبتي بيان ميكنيم. يعني اين حادثهي شوم كه براي ديگري اتفاق ميافتد معمولا حمل بر قضاي الهي ميشود. و يعني اينكه خداوند به من لطفي داشته كه در ميانهي اين حادثه قرار نگرفتم. آيا اين به معناي خصوصي شدن، شخصي شدن و در پارهاي موارد قومي شدن «خدا» نيست؟ بعد از واقعهي سونامي در سواحل اندونزي اغلب مسلمانان آن نواحي به مساجد رفتند تا ظاهرا براي آمرزش گناه گذشتگان دعا كنند و براي سلامتي خود شكرگزاري. يعني آنها كه گرفتار آن حادثهي شوم شدهاند به هرحال گناهكار بودهاند و خداوند نيز به آنهايي كه گرفتار آن واقعه نشدند لطفي داشته است. اين در واقع ميتواند بيگانگي عميق آدميان را نسبت به هم نشان دهد. اگر زندگي آدمي به گونهاي ميبود كه نياز به اجتماع و نياز به هويت جمعي نميداشت، بيگانگي و بينيازي از تعامل با ديگران، شايد مشكل چنداني ايجاد نميكرد. احتياج «من» به تعامل با «ديگري»، صرفا و تنها نيازي معنوي و رواني نيست بلكه علاوهي بر آن احتياجي است كه به جنبههاي زيستي و نيازهاي مادي انسان مربوط ميشود. يعني فعلا لزومي ندارد كه مسئلهي روح جمعي و پيوستگيهايي را طرح كنيم كه به ناخودآگاه جمعي راه ميبرد. اين مورد را نيز در ادامه مباحث آينده ميتوان بيشتر مورد تامل قرار داد در مورد نيازهاي اوليهي زيستي به نظر ميرسد كه هر آدمي به تنهايي و بدون دسترسي به حاصل كار ديگران، چندان قادر به ادامهي حيات نخواهد بود. يعني طبيعت محض، بدون حضور انساني ديگر غير از «من»، نميتواند نيازهاي زيستي مرا برآورده كند. يكي از اشكالاتي كه در اين مورد در عرصهي باورهاي ديني وجود دارد - به اينگونه كه اكنون هست - اين است كه از يكسو همه چيز از جانب خداوند دانسته شده است و از سوي ديگر ما آدمها عملا به يكديگر نيازمنديم. امروزه در بسياري از تبليغات رسانههاي دولتي و حتي در ديوار نوشتهها، در پشت انواع وانت بارها و كاميونها، اين قبيل جملات و مشابه آن را فراوان مي خوانيم كه: «فقط خدا» و اينكه اگر هرچه ميخواهيم فقط از خدا بخواهيم. يعني دست نياز به سوي همسايه دراز نكنيم، احتياجي به اين و آن نداشته باشيم. در اين نوع تبليغات متاسفانه نكتهاي بسيار اساسي مغفول مانده است. به نظر ميرسد كه در اين تبليغات مفهوم «خواستن» با معناي «گدايي» تا حدود زيادي يگانه شده است. بديهي است كه «خواستن» با چنين معنايي در ارتباط آدمها با يكديگر، به عزت نفس آدمي صدمات جبران ناپذيري وارد ميكند و هر آدمي سعي ميكند تا در حد امكان از آن پرهيز كند. به تعبير ديگر، ما نتوانستهايم «خواستن» را در روابط اجتماعي خود به كار بگيريم، نتوانستهايم «خواستن» از يكديگر و «خواستن» از همسايه را به معناي تعامل انساني- اجتماعي و خدمات متقابل آدمها نسبت به هم، فهم كنيم. و به نظر ميرسد كه اين نيز يكي ديگر از عوامل بيگانگي ما با يكديگر شده است. چيز ديگري كه فقدان آن را به شدت احساس ميكنيم، امنيت رواني و امنيت اجتماعي است. در عينحال كه خداوند را برترين مأمن و پناهگاه ميدانيم، اما بهنظر ميرسد كه اغلب ما عملا گرفتار ناامنيهاي رواني و اجتماعي شدهايم. در اين رويكرد، مفهوم «امنيت» ربطي به رابطهي «من» با همسايهي خودم ندارد، ربطي به بلوغ و تربيت اجتماعي «من» ندارد، بلكه اين امنيت بايد از طريق رابطهي من با خداوند و خاندان برگزيدهاش تامين شود. نتيجهاي كه در عمل از اين باورها پديد آمده يكي هم اين است كه افراد جامعه، ساز و كار اجتماعي بودن را نياموختهاند، به حدود و حرمت يكديگر بيتوجه ماندهاند. در اين شرايط حاكميت ناگزير شده است كه مدام با افزايش نيروهاي پليس در صدد تامين امنيت اجتماعي بر آيد. يعني جايگزين كردن امنيت پليسي به جاي امنيت اجتماعي. و چنين امنيتي البته مدام با شكست مواجه شده است. مقابلهي پنهان و ناخودآگاه افراد جامعه در برابر تشكلهاي مدني در عين حال كه همهي ما با هم بودن را توصيه ميكنيم، اما تجربه نشان ميدهد كه تقريبا اغلب تشكلها و نهادهاي مدني و اجتماعي و احزابي كه در زير چتر حمايت حكومت نباشد، يا به نحوي رهبري و اصلاحات از بالا به پايين را نپذيرفته باشد، كارآيي چنداني ندارند و نهايتا ممكن است باشكست مواجه شود. تعبيري كه اغلب ما از واژهي «وحدت» داريم به اين معنا است كه همه با «من» متحد شوند، همه آنچه را كه «من» درست ميدانم پي گيري كنند. اين تعبير در بسياري موارد كه رهبري فرهمند ظهور ميكند به سرعت تحقق ميپذيرد. منظور از رهبر فرهمند، رهبري است كه توانسته باشد در هيات «من ايدآل» افراد جامعه ظهور كرده باشد. شاهد مثال از اين گونه رهبران، و پيآمدهاي ناگوار آن براي جامعه چندان آشنا هست كه نيازي به معرفي نيست در پارهاي موارد، تبليغاتي كه از سوي برخي روشنفكران يا دانشجويان به نفع سوسياليزم شنيده ميشود، نشان ميدهد كه فهم آنان از سوسياليزم نيز در سطح نيازهاي مادي آدمها باقي مانده است. اين نكته را نميتوان ناديده گرفت كه نوع سوسياليزمي كه در ايران تبليغ ميشود به دلايلي تنها به امر توزيع ثروت محدود ميشود و حتي مسئلهي توليد در آن مغفول مانده است. و موضوع توزيع قدرت هم در اين رويكرد جاي چنداني ندارد. به نظر ميرسد يكي از موانع مهم در اين راه، «من» يا «منهايي» باشد كه هنوز به بلوغ اجتماعي نرسيده و حتي براي سوسياليزم هم نياز به رهبري فرهمند دارد كه اين البته نقض غرض خواهد بود. به تعبير ديگر، به نظر ميرسد كه اجتماعي بودن با رويكرد سوسياليستي نياز به تربيت و رشد فرهنگ در فرد فرد اجتماع دارد. در جامعهاي كه خدا تنها مرجع و پناه «من» شمرده ميشود، و جانشيان يا قديسان وي تنها كساني كه صلاحيت رهبري دارند، دور نيست كه فهم من از ديگري ناقص و ابتر بماند. گمان ميكنم لازم باشد كه اين مقوله را به طريق بنياديتري كه به ناخودآگاه جمعي و روانشناسي ژرفا راه برد مورد تامل قرار داد. چه آنكه مخاطب من موافق باشد و چه نباشد، گمانهي من اين است كه در برخي از قرائتهاي ديني، توجه عميق و انساني به سوسياليزم وجود داشته است. اين توجه عميق را در رويكرد برخي از عارفان خراساني به انسان ميتوانيم ببينيم. از جمله در رويكردي كه ابوالحسن خرقاني به انسان دارد. نشانههايي در دست است كه چنين قرائتي معمولا مخالف آن روندي بوده است كه حاكمان ديني تبليغ ميكردهاند. منظور از طرح عرفان خراساني و تفاوت آن با عرفان اندلسي و ابن عربي، اين نيست كه امروزه و در اين شرايط كنوني به همان طريق گذشه و با انتخاب همان گفتمان بتوان به سوسياليزم رسيد، بلكه طرح عرفان خراساني تنها از اين جهت است كه بگويم به هرحال قرائت ديني ميتواند تنها به آنچه نظام حاكم تبليغ ميكند و آنچه رايج شده خلاصه و محدود نشود بلكه قرائت انسانيتري هم از دين ميتوان داشت. اعتقاد به اصلاحات از بالا پس از انقلاب مشروطه در ايران، چه اتفاقي افتاد كه زمينه براي ديكتاتوري رضا شاه پديد آمد؟ چگونه بوده است كه حتي بسياري از نخبگان، روشنفكران انقلابي دورهي مشروطه به رضا شاه پيوستند و كساني مانند محمد تقي بهار به عنوان وزير فرهنگ در آن دولت مشغول به كار شدند؟ چگونه شد كه اصلاحات و سازندگي زير بناهاي اقتصادي، عمراني، بهداشتي و.. در دورهي رضا شاه، با آنكه اصلاحاتي از بالا و با صبغهي ديكتاتوري بود در عين حال موفق هم بود؟ نكتهاي كه در اين تمثيل نهفته است اين است كه برخي دينمداران و حتي روشنفكران، بر اين گمانه هستند كه حكومت رضا شاه حكومتي غير ديني بوده است، اما اگر نفس اصلاحات از بالا را مورد تامل قرار دهيم، ميبينيم كه ريشهي چنين رويكردي به هرحال شايد در اعتقاد به قادر مطلقي نهفته باشد كه نمونهي فرو دست آن ميتواند رضا شاه يا هر ديكتاتور ديگري باشد. همچنين به نظر ميرسد طرح معجزه كه از سوي برخي دينداران صورت ميگيرد، مستقيما در ناتوان نشان دادن مردم از اينكه خود بتوانند مشكلات اجتماعي خود را گره گشايي كنند نقش دارد. اين تصادف معنا داري است كه هرگاه مديريت جامعه در حل مسائل ابتدايي فرو ميماند، انتظار فرج مصلحي كه برگزيدهي خداوند است در ميان مردم عادي بيشتر ميشود. گمان ميرود كه دامن زدن به اين اعتقادات از سوي مديريت ناتوان، مشكل را بيشتر و پيچيده تر ميكند. يعني از يك سو، مردم اقدامي براي رشد و بلوغ روان جمعي خود نميكنند تا بتوانند خود جانشين مديرت ناتواني شوند كه معتقد به اصلاحات از بالا است و از سوي ديگر با فلسفهي انتظار و اينكه او بايد بيايد تا كارها سامان پذيرد، سبب تداوم همين مديريتهاي درمانده، يا ظهور ديكتاتوريهاي تازه ميشوند. اين واگويه امروز همگاني شده كه «خدا خودش درست كند» و به اين گونه هيچ تشكل جدي و هيچ اقدام عملي براي پديد آوردن يك دموكراسي نسبي انجام نميگيرد. ياد آوري اين نكته را نيز لازم ميدانم كه مفهوم «اصلاحات» از نظر عامهي مردم، الزاما به معناي توسعهي دموكراسي نيست. بنا بر آنچه گذشت: به نظر ميرسد باورهاي به اصلاحات از بالا، يا باور به انواع معجزهها، در روان جمعي ما تثبيت شده است، و نتايجي كه از آن باورها حاصل ميشود اينكه هويت جمعي ما نابالغ مانده، حتي به گمان من با كنار نهادن دين و ظاهرا با تخطئهي آن، باز هم پس زمينههاي اين باورها در ناخودآگاه ما باقي ميماند و زمينهي ظهور ديكتاتوريهاي تازه خواهد بود. و امنيت پليسي، بديل و جايگزين امنيت اجتماعي ميشود. اين همان چيزي است كه تا حدودي شاهد پديد آمدن آن هستيم. و آخرين نكته اينكه اين رويكردها به خدا و قديسين، كه در اين مقال به آن اشاره شد، با آنچه در متن قرآن آمده همآهنگي ندارد و به نظر ميرسد مدعيان اين گونه دينداري، دانسته يا نداسته، سنت استبداد را بر مضامين ديني تحميل نمودهاند و اين كلام قرآن را به فراموشي سپردها شده است كه «خدا در هيچ قومي تغييري پديد نميآورد، مگر آنكه آن قوم آنچه را در خود دارد تغيير دهد». علي طهماسبي اسفند ماه 1387
- اشاره به حديث قدسي كه خدا به محمد رسول گفت: «لولاك لما خلقت الافلاك» (بحارالانوار«, ج 15, ص 28; ج 16, ص 406, و ج 57, ص 199) - براي اين روايت تكملهاي هم آوردهاند به اين صورت كه: «و لولا علي لما خلقتك و لولا فاطمه لما خلقتكما)«, مستدرك سفينه البحار, شيخ علي النمازي , ج 3, ص 168 و 169) - بحار الانوار مجلسي، ج 15، ص 24. |