Cultural and ethic study

        Ali Tahmasbi

                                          نوشته ها و دیدگاه های علی طهماسبی           

 

 
 
   تجربه ما از مفهوم خدا«بخش دوم»
 
تاریخ ارسال :
 کد مطلب
: 143
[ چاپ مطلب ]
 
 
 
 
 

به هم پيوستگي سلسله‌ي اديان ابراهيمي از موسي تا محمد، ماجرايي است مانند به هم پيوستگي يك سلسله‌ي پادشاهي در اعصار گذشته كه توسط بنيان‌گذار اوليه آن آغاز مي‌شود، در نسل‌هاي بعدي توسعه مي‌يابد، به رشد و كمال خود مي‌رسد، و باز هم به عنوان يك سلسله‌، به پايان خود مي‌رسد و گاه نيز به قلمروهاي مختلف تقسيم مي‌شود.

اين تشابه صرفا از جنبه‌ي به‌هم پيوستگي و پيگيري رسالت رسول پيشين توسط رسول بعدي است. مسيح كلام موسي را در ساحتي تازه و با تاويلي تازه مي‌آموزاند، و محمد نيز باز خواني تازه‌اي از كلام موسي و مسيح ارائه مي‌دهد. به تعبير ديگر  نشانه‌هاي به‌هم پيوستگي اديان ابراهيمي را به عنوان يك سلسله‌ي ديني، در سه پيامبر بزرگ آن و سير تكاملي آن را در سه كتاب تورات، انجيل، و قرآن مي‌توان نشان داد.

همچنين موقعيت نژادي و جغرافيايي اين رسولان، نشانه‌هايي ديگر از اين به‌هم پيوستگي را در خود دارد. بنا بر اين پيش فرض، در اين نوشتار به جاي استفاده از اصطلاح «اديان ابراهيمي» مي‌توانيم از «دين ابراهيمي» استفاده كنيم. اين نكته‌اي است كه مورد تاييد متن قرآن نيز مي‌باشد.

مبتني بر پيش فرض فوق، مي‌توان اين گمانه را طرح كرد كه اختلاف ميان پيروان سه آيين يهود، مسيحيت، و اسلام، شايد ناشي از اختلاف بنيادي ميان سه متن موجود تورات، انجيل‌ها و قرآن نباشد بلكه به‌نظر مي‌رسد اين اختلاف ناشي از تلقي‌هاي متفاوت پيروان آن‌ها در زمان‌ها و مكان‌هاي متفاوت است. و شايد برخي عوامل ديگر كه در ادامه به پاره‌اي از آن اشاره خواهد شد.

طرح اين نظريه از جهات گوناگون اهميت دارد كه برخي از آن عبارت است:

اول: موقعيت اين سلسله‌ي ديني را در مقايسه‌ي با تاريخ جهان و  آنچه ما امروز از تاريخ تحول انديشه‌ي ديني مي‌دانيم، مورد تامل قرار دهيم و اينكه آيا واقعا نقطه‌ي آغاز براي سلسله‌ي دين ابراهيمي، همان نقطه‌ي آغاز زندگي بشر در اين كره‌ي خاكي است؟ پاسخ به اين پرسش احتمالا منفي است و در پي خود اين پرسش ديگر را پديد مي‌آورد كه پس چه عامل يا عواملي سبب شده است كه پيروان اين سه آيين ژروايت داستان آفرينش در متون دين ابراهيمي، اين اندازه نزديك به زمان ظهور اين سلسله دانسته شود چندانكه در اين روايات از آغاز خلقت تا روزگار ابراهيم بيش از دو سه هزار سال شمرده نشده است؟

پرسش ديگر اين است كه آيا به پايان رسيدن اين سلسله در روزگار محمد رسول، به معناي پايان يافتن تاريخ تفكر ديني بشر بوده است يا به پايان رسيدن يك دوره‌ي تاريخ ديني در سلسله‌‌اي مشخص؟

دوم: مهمترين ويژگي‌هاي مشترك كه از آغاز تا انجام و در  كلام هر سه رسول ديده مي‌شود كدام است؟ آيا تمدن‌ها يا فرهنگ‌هاي كنوني منسوب به يهوديت، مسيحيت و اسلام مي‌توانند با پيدا كردن وجوه مشترك خود از برخورد‌هاي كنوني بكاهند؟

سوم: اينكه آيا با بررسي و تامل در ميراث برجاي مانده از دين ابراهيمي، مي‌توانيم روند رو به رشدي را در انديشه‌ي ديني منسوب به دين ابراهيمي مشاهده كنيم؟ يا به عكس، انسان امروز از آن گونه دين ورزي دور مي‌شود؟ به تعبير ديگر، آيا مي‌توانيم به اين گمانه ميدان بدهيم كه نگره‌ي ديني روندي بلوغ گرايانه داشته و دارد؟ و آيا مي‌توانيم بگوييم زندگي انسان -در محور طولي تاريخ- از دوران طفوليت در باغ بهشت اوليه‌ آغاز شده تا به انسان بر خود ايستاده‌ در اين هستي حسابگر و غايتمند رسيده؟.

در اين مجال پاسخي روشن و قطعي به اين پرسش‌ها نيست. كند و كاوي در ميان است تا شايد صورت مسئله براي خودمان آشكارتر شود. در اين كند و كاو به سه ويژگي بنيادي كه در دين ابراهيمي يا هر سه آيين يهوديت، مسيحيت و اسلام وجود دارد مي‌پردازم 

خداي واحد،  آفرينش و غايتمندي

به‌نظر مي‌رسد نقطه‌ي كانوني در سلسله‌ي پيامبران ابراهيمي، طرح مفهوم «خدا=الله» به عنوان تنها قادر مطلق است كه زندگي و سرنوشت انسان را به دست دارد. در هر سه متن تورات، انجيل‌ها و قرآن، خدا، آفرينش و غايتمندي با هم گره خورده‌اند. و در باره‌ي تصوير انسان در اين سه متن نيز از «بهشت نخستين» ، «هبوط» و «دغدغه‌ي نجات» مي‌توان ياد كرد.

اين‌ها موضوعاتي هستند كه با رويكردهاي متفاوت مورد مطالعه و داوري قرار گرفته‌اند[1] و شبكه‌ي گسترده‌اي از تفسيرها و تاويل‌ها را پديد آورده‌اند. من كه راقم اين سطور هستم در اين نوشتار با نگره‌اي همدلانه به متون مقدس نزديك شده‌ام و بيشتر با نگاهي تاويلي و بهره گيري از برخي نظريه‌هاي روانشناسي دين، موضوعات «خدا»، «آفرينش» و «غايتمندي» را پي‌گيري مي‌كنم.

تبديل شدن نام «الوهيم» به «يهوه» در متن تورات از  پيوند خدا و آفرينش حكايت مي‌كند. پيش از اين در برخي مصاحبه‌ها و همچنين سلسله نوشته‌هاي مربوط به «تاملي در معنا شناسي متن مقدس» به تفاوت «الوهيم» و «يهوه» اشاره‌اي داشته‌ام[2]. و اينكه «الوهيم» در هركجاي تورات كه مطرح مي‌شود به نيروها يا به خدايي اشاره دارد كه بيرون از دروازه‌ي آفرينش يا بيرون از عالم خلق است و «يهوه» به معناي «بودن»، يا «هستن» به نحوي به هستي اشاره دارد.

همچنين طرح هر دو مضمون خداوند و آفرينش، معطوف به نوعي غايتمندي است كه سرنوشت و آينده‌ي مخاطب را هدف خود قرار مي‌دهد.

به تعبير ديگر، آنچه به عنوان وعد و وعيد در متون مقدس طرح شده، قطعيت وقوع آن معمولا با اين استدلال استحكام پيدا مي‌كند كه همان كه نخستين بار آفريد، همو نيز آينده را به آن گونه كه طراحي نموده رقم خواهد زد. به تعبير ديگر، كلام خداوند براي طرح آينده، مشروعيت خود را از گذشته‌اي مي‌گيرد كه آن گذشته در باور پيشينيان قطعي و درست مي‌نمود و امروزه شايد با چالش‌هايي مواجه شده باشد. از جمله‌ي اين چالش‌ها چگونگي داستان آفرينش است و چند و چوني كه مباحث علمي جديد در اين باب طرح مي‌كند. مثلا آفرينش تمامي عالم خلق در شش روز، يا چگونگي خلقت آدم از گل و سپس دميدن روح حيات در وي و بعد هم آفرينش زوج او از خود او، و بسياري مسائل ديگر از اين دست. بديهي است كه اگر با رويكرد علمي به متن مقدس نزديك شويم و قرار باشد تمامي آن وقايع را با نگاه و ابزار علم زيست شناسي و فيزيك مورد بررسي قرار دهيم  با تناقض‌هايي غير قابل انكار مواجه مي‌شويم و اين ترديد پيش مي‌آيد كه:

1- آنچه در متون مقدس به عنوان تاريخ و چگونگي خلقت جهان و آدم آمده واقعا سخني از جانب خداوند و پيام خدا به رسولان است؟

2- آيا حاصل نوعي تخيل خلاق است؟

3- آيا همه‌ي اين موارد مضاميني است كه از حوزه‌ي ناخودآگاهي به خودآگاهي رسولان متبادر شده است؟ به تعبير ديگر آيات مضامين كتب مقدس، نوعي تلقي انسان از عرصه‌اي ناشناخته است كه مي‌توان آن عرصه را حوزه‌ي ناخودآگاهي ناميد؟. در اينجا منطورم از «ناخودآگاه» قلمروي است كه در روانشناسي اعماق طرح مي‌شود، همان قلمروي كه كارل گوستاو يونگ مطرح نموده‌ است.

اين‌ها نكته‌هايي بس پر ابهام است. در عين حال در اين داستان‌ها نشانه‌هايي هم هست كه نشان مي‌دهد شايد آن آسماني كه جايگاه نزول وحي شمرده مي‌شده است با بخش‌هايي از ناخودآگاه همخواني داشته باشد[3] 

در نخستين آيه از كتاب پيدايش، وقتي كه نقطه‌ي آغاز آفرينش را به تصوير مي‌كشد، سخن از تاريكي و لجه(عمق‌هاي ناپيدا) است و آب‌ها يا درياي بيكرانه‌اي كه بعدا زمين زندگي همچون جزيره‌اي كوچك بر روي آن تعبيه شد. در اين تصويرها، نه آب‌ها و نه لجه، جزو آفرينش شمرده نشده‌اند. انگار بيكرانكي و تاريكي چيزهايي بوده و هستند كه به فراسوي آفرينش مربوط مي‌شوند. آب‌ها در تصور پيشينيان، بيكرانگي را تداعي مي‌كرد. زيرا هنوز آدميان كرانه‌اي براي آن نيافته بودند. آيا آنچه امروزه در روانشناسي اعماق به عنوان «ناخودآگاهي» طرح مي‌شود، شباهتي با آن تاريكي و بيكرانگي ندارد؟

«زمين تهي و باير بود، و تاريكي بر روي لجه، و روح خدا سطح آب‌ها را فرو گرفت، و خدا گفت روشنايي بشود، و روشنايي شد»

و همچنين آيا نمي‌توان ميان «روشنايي» و «خودآگاهي» سنخيتي پيدا كرد؟ گويا در نخستين آيات كتاب پيدايش، آفرينش از جايي آغاز مي‌شود كه روح خدا به جنبش در مي‌آيد، «كلمه» جان مي‌گيرد و روشنايي، ديدن، و تفكيك ميان دو اقنوم تاريكي و روشنايي اتفاق مي‌افتد. اين اتفاقات براي خدا است يا تلقي انسان از خدا و آفرينش است؟

انگار آدمي از اعماق ناشناخته‌ي جنگل‌هاي تاريك ناخودآگاهي گامي فراپيش نهاده و در پرتو روشنايي محدود و شكننده‌ي خودآگاهي خويش به قرائت داستان آفرينش پرداخته است. اين بايد واقعه‌اي بزرگ باشد. زيرا منظور از «آفرينش» در اين متن، نهايتا چگونگي حضور يافتن انسان در اين هستي است. به تعبير ديگر، در داستان آفرينش، لحظه‌اي فرا رسيده است كه آدمي متوجه وجود خويش در اين هستي مي‌شود.

بنا بر اين مي‌توان گفت كه داستان آفرينش، داستان گام نهادن انسان – هر انساني- به عرصه‌ي خودآگاهي نيز هست بي‌آنكه از چنبره‌ي آن بيكرانگي و تاريكي يكسره خلاص شده باشد.

داستان آفرينش را به اين‌گونه، در دو ساحت متفاوت اما شبيه به هم مي‌توان مورد تامل قرارد داد. همان وقايعي كه در اين داستان براي پيدايش نخستين آدم نقل شده است، در زندگي هر آدم ديگري در هر مكان و زمان ديگري نيز  اتفاق مي‌افتد.

اين داستان‌ها اگر چه در چار چوب يك رسالت ديني تعريف شده كه محدود به زمان و مكان و مخاطب ويژه‌ي آن رسولان بوده است اما از آنجا كه به هرحال دغدغه‌اي عام و تجربه‌اي همگاني مي‌تواند باشد، لذا دور از انتظار نبايد باشد كه از چارچوب اوليه‌ و از محدوده‌ي آن سلسله‌ي خاص بيرون بزند و به زمان‌ها و مكان‌هاي ديگر نيز تسري پيدا كند و ميراثي بشود براي تمدن‌ها و ملت‌هايي كه امروزه با نام‌هاي يهودي، مسيحي و اسلام شناخته شده‌اند.

مفهوم «خدا = پدر»

در عين‌حال كه طرح «خدا=الله»، «آفرينش» و «غايتمندي» دغدغه‌اي عام و بشري دانسته شده است اما نكته‌ي ديگري هم در اين ميراث ديني ديده مي‌شود كه شايد امروزه با چالش‌هاي جدي مواجه شده باشد و آن مفهوم «خدا=پدر» است كه در دو آيين يهودي و مسيحي به‌گونه‌اي آشكار طرح شده است و در ميان مسلمانان اگر چه در نوعي پوشيدگي ضمني به تعليق در آمده است اما به نظر مي‌رسد كه در عمل تفاوت چنداني با دو آيين ديگر نداشته است. چالش در باره‌ي «خدا=پدر» نه از منظر تفكر ديني و ايرادي كه مثلا مسلمانان به مسيحيان مي‌گيرند، بلكه بيشتر در تحليل‌هاي روانشناختي و چگونگي مواجهه‌ي فرزند با پدر از روزگار كودكي تا دوران بلوغ و سپس فرافكني آن باور به خداي قادر مطلق. در ادامه اين نكته را بيشتر مورد كند و كاو قرار خواهم داد.

در هر سه متن تورات، انجيل و قرآن، از «خدا= الله» با ضماير مذكر ياد شده است. همچنين در هر سه متن مزبور، «خدا» قادر است با «كلمه» فرمان «باش» دهد و چيزها را بيافريند. ظاهرا  اين دو ويژگي مي‌تواند از موجبات اقتدار مطلق خدا باشد.

در متن تورات، با چند گونه پدر مواجه هستيم. يكي پدر خانواده كه نان آور خانه و فرمانرواي همسر و فرزند شمرده مي‌شود و از آن با تعبير «والد» مي‌توان ياد كرد. و دوم پدر قبيله كه بزرگ و فرمانرواي كل قبيله است و در تورات از آن با عنوان «رئيس» و «ملك=پادشاه» ياد مي‌شود. رابطه‌ي بنوت(پدر فرزندي) ميان رئيس قبيله و افراد قبيله از اين منظر قابل تامل است. اما در تورات، مفهوم كلان «پدر» در ارتباط با «خدا» مطرح شده است.

بديهي است كه مفهوم «خدا=پدر» نه صرفا از جنبه‌ي توالد و تناسل در يك خانواده، بلكه از نظر اقتدار و فرمانروايي بر قبيله قابل طرح بوده است. بنا بر اين، «قبيله» تا حدودي همان نقشي را داشته كه مادر خانواده در خانه‌ي شوهر داشته است. و «خدا= پدر» نيز نقش شوهر قبيله را پيدا مي‌كرد. مؤنث بودن نام‌هايي چون قبيله و طايفه در اين رابطه مي‌تواند معنا دار باشد. 

در كتاب اشعيا، آنجا كه گزارشي از اسارت قوم و ويراني اورشليم  آمده، از قوم و اورشليم به عنوان مادري ياد شده است كه خداوند طلاق‌نامه‌اش را نوشته و رهايش كرده است[4].

حتي در اولين داستان‌هايي كه به شكل گيري خانواده‌ي بشري اشاره دارد، حوا كه زن آدم شمرده مي‌شود، هنگامي كه نخستين فرزند خود را به دنيا مي‌آورد مي‌گويد: اكنون فرزندي از يهوه حاصل كردم

اگرچه جمله‌ي فوق چند پهلو و قابل تحويل به گمانه‌هايي ديگر هم هست اما به‌هر حال نقش يهوه در تولد فرزند چندان پر رنگ دانسته شده است كه نمي‌توان از آن صرف نظر كرد. آيا داستان تولد مسيح كه از يكسو در انجيل متي براي وي شجره نسب نقل مي‌كند و از سوي ديگر فرزند خدا دانسته شده است، بازخواني تازه‌اي از همان نخستين آبستني حوا خانم و حاصل كردن فرزندي از يهوه نمي‌تواند باشد؟

از ويژگي‌هاي ديگر «خدا=پدر» غيور بودن اوست. «غيور» صفتي مردانه است كه معمولا در ارتباط با همسر مطرح مي‌شد. مفهوم «غيور» بودن با «مذكر» بودن و شوهر بودن همراه است. در اسفار خمسه و به ويژه در كتاب حزقيال غيور بودن خدا به وضوح نشان داده شده است.

به نظر مي‌رسد «غيور» بودن خدا در پروسه‌ي عبور از متن تورات تا قرآن، تا حدودي تغيير مي‌‌كند. اين چرخش به ويژه در ظهور مسيحيت اتفاق مي‌افتد.

در متن تورات شاهد رقابت و حتي جدال ميان «پدر= پادشاه» با « پدر= خدا» در ارتباط با فرمانرواي قبيله هستيم كه به گونه‌اي جدي رخ مي‌نمايد. در اين مورد مي‌توان از كتاب داوران و چگونگي شكل گيري پادشاهي در ميان قوم و همچنين دل‌آزردگي شديد خداوند از اين امور را ياد كرد. در اين روند، آباء اسرائيل نيز كه شاه شبانان بودند، ناگزيرند نقش پدري خود را براي قبيله كمرنگ كنند و نقش رسول از سوي «خداي پدر» را براي قبيله به عهده گيرند. اين اتفاقي بود كه در سلسله‌ي دين ابراهيمي از روزگار موسي به اين سو شكل جدي‌تري به خود گرفت. در ادامه باز هم به اين موضوع باز مي‌گردم اما قبل از آن لازم مي‌دانم به نقش «كلمه» و فرمان «باش» اشاره‌اي داشته باشم

تخيل خلاق در آفرينش

علاوه بر قلمرو ناخودآگاهي آيا مي‌توان گفت كه تخيل خلاق انسان هم در داستان آفرينش نقش داشته است؟ آيا قدرت «كلمه» در نزد انسان اين اندازه هست كه بتواند اين تصور را بپذيرد كه خدا با كلمه همه‌ي اين عالم را آفريد؟

در روايات كتب مقدس، خدا با «كلمه» چيزها را مي‌آفريند. يعني او فقط فرمان مي‌دهد كه «بشو» و آنچه را گفته «مي‌شود» اين شدن‌ها و پديد آمدن‌ها تابع هيچ‌كدام از قوانين طبيعي كه دانش امروز مي‌شناسد نيست. اما با تخيل خلاق كودكي كه در تنهايي براي خود جهاني پر افسون و پر معجزه مي‌‌سازد و بر جهان انتزاعي خود حكومت مي‌كند نزديك است.

در مباحث روانشناسي رشد، مرحله‌ي عبور كودك از اين جهان انتزاعي به عالم واقعي و مواجهه‌ي انسان را با واقعيت هستي، از دشوارترين مراحل رشد دانسته اند.

معناي ديگر اين سخن اين است كه چنانچه فرد در مراحل بلوغ نتواند از جهان انتزاعي دوران طفوليت خود عبور كند و دل به آن بهشت نخستين سپرده باشد، طبعا خود را در اين عالم واقعي بيگانه و عاريتي مي‌بيند و بسا كه آن جهان انتزاعي را به عنوان حقيقتي در فراسوي اين عالم واقع تلقي كند و «خداوند» به عنوان «من‌ايده‌آل» يا به عنوان پدري كه روزي ميراث خود را به فرزند واگذار خواهد كرد تلقي مي‌كند. بسي محتمل است كه داستان بهشت به آن‌گونه كه در نزد اغلب دين‌داران مطرح است، مايه‌هايي از اين گونه تخيل خلاق دوران طفوليت را نيز در خود داشته باشد. 

با اين همه در متن ديني نشانه‌هايي ديده مي‌شود كه تلاش شده تا چگونگي عبور انسان را از اين تخيل طفوليت نشان دهد. اين نشانه‌ها را در داستان مسيح مي‌بينيم كه خود «كلمه» مي‌شود اما در اين روند، آن تخيل اقتدارگرا اندك اندك با واقعيت جهان هستي در مواجهه قرار مي‌گيرد و «كلمه=فرمان باش» ابتدا جاي خود را به «كلمه=بيان ايده» مي‌سپارد. به تعبير ديگر، «كلمه» همچون پنجره‌اي مي‌شود كه انديشه و خيال انتزاعي طفوليت را به سوي واقعيت هستي مي‌گشايد و اراده‌ي معطوف به تغيير را در آدمي بارور مي‌كند. اين شايد مرحله‌اي از مراحل رسيدن به بلوغ ديني نيز شمرده شود.

در اين مرحله، «خدا=پدر» ميراث خود را به «پسر» واگذار مي‌كند. و پسر نيز اين نكته را در مي‌يابد كه آن تخيل خلاق اما انتزاعي كه از «كلمه=فرمان باش» در تصور خويش داشت، اكنون در مواجهه‌ي با واقعيت هستي، آن اقتدار پيشين را ندارد و «پسر» جز با كشيدن صليب خود بر دوش خويش راه به جايي نخواهد برد.

علي طهماسبي

بيست و نهم فروردين 1388 تهران



[1] - از اعتقاد مؤمنين به واقع‌بودگي اين موضوعات در تاريخ گذشته به همانگونه كه ظاهر متن مقدس نشان مي‌دهد، تا رد و انكار از سوي برخي كساني كه ظاهرا با رويكرد علمي به متن نزديك شده‌اند و تا كند و كاو روانشناسانه كه در دوران معاصر از فرويد آغاز شد و در پژوهش‌هاي يونگ به گشودن پنجره هاي تازه منجر شده است 

 

[2] - نگاه كنيد به «زمان بيكرانه و عهد عتيق» در فهرست تاملي در معنا شناسي متن مقدس

[3] - نگاه كنيد به چهار بخش از تاملي در معنا شناسي متن مقدس كه عبارتند از «رابطه‌ي نفس و روح با ناخودآگاهي» ، «وحي اشاره‌اي بي گفت و صوت به امري معهود»، «وحي و زبان رؤيا»، و به ويژه به «پيام وحي، واقعه‌اي دروني يا امري بيروني»

[4] - باب 50 و

 
 
     

نشر این مطالب، در سایر سایت‌های اینترنتی ممنوع است، مگر به صورت لینک به صفحه‌ی مربوط در این سایت.

انتشار در رسانه‌های چاپی با اجازه نویسنده مجاز است

 

Copyright © 2009  - Designed by : Ali Nikfarjam  -  All rights reserved