|
ما مردمانِ محو و بيهويت، تا كشتههامان به هزاران نميرسيد تاريخ بهيادمان نميآورد. چارهاي نبود جز آنكه مظلومي و شهيدي شناخته شده و نام آور جستجو كنيم و او را نماينده و نمادِ مظلوميت خويش قرار دهيم ************************** وقايع نگار نميتوانست بنويسد كه مظلوم كه بود و ظالم كدام، چرا كه خود در خدمت حاكماني بود كه از نگاه مردم، ستمكار بودند، و هميشه اسناد جنگها و كشتارها را آنگونه كه خود ميخواستند تدوين ميكردند . اما روح ملي ما، كه مدام سوگوار بوده است، بيآنكه به اسناد تاريخي اعتباري بدهد، ميتوانست از همهي استعدادهاي عاطفي و هنري خود بهره گيرد، و همهي پديدههاي طبيعت و ماوراي طبيعت را با خود همراه و همآوا گرداند و در سوگ حقيقتي كه در زير پاي واقعيت لگد كوب ميشود نمادها پديد آورد و مرثيهها بسرايد از اين نگاه، اگر هم وقايعنگار صادق باشد و هرآنچه را واقعا بوده و اتفاق افتاده به عنوان واقعيت، ثبت و ضبط نمايد، بازهم از تصوير آرزوهاي بر باد رفته و آرمانهاي شهيد و به ثمر نرسيدهي ما ناتوان ميماند. زيرا هيچ خاطرهاي و هيچ سندي عيني، محسوس و محمكه پسند، از قتل آرزوهاي انسانيِ ما در بايگانيِ تاريخ برجاي نمانده است واقعيت، همان است كه باليده و رخ نموده و مدام نيز تكرار ميشود. مانندخصومت آدم با خويش و بيگانه، نيرنگ و جنگ، بيعدالتي و تجاوز، سلطهگري و دروغ. اما آرزوهاي انسانيِ ما چيزهايي بوده و هست مثل عدالت، مثل آزادي، مثل شفافيت و صداقت كه قرنها، بلكه هزارهها در هوايش سوگوار بوده و هستيم. چيزهايي كه بايد ميبود، بايد پديد ميآمد، اما واقعيتِ زور، واقعيتِ جاهطلبي و سلطهگري، واقعيتِ فزونخواهي و تجاوز، واقعيت تزوير و دروغ نگذاشته تا آن همه آرزوهاي هزاران بار مقتول شدهي ما پايي به عرصهي وجود بگذارند. آنهمه آرزوها و آرمانها، ميخواسته پديد آيد ولي «واقعيت» سد راهش شده و آنهمه را به خاك افكنده است بنا براين واقعيت چيزي است كه هست، ميتوان نشانش داد، ميتوان مثل عقرب گزيده در چنبرهاش به خود پيچيد. ميتوان سالها و سالها سر به ديوار زندانش كوبيد. ولي آرمانهاي شهيد ما حقيقتي است كه نيست، و نميتوان آن را همچون سندي قطعي و عيني نشانش داد. اما ميتوان فقدانش را با همهي وجود احساس كرد و ميتوان برايش «نماد» پيدا كرد، ونسل اندر نسل سوگوارش بود . احتمالا به همين گونه بود كه مضامين تعزيه راه خود را از مضامين مورد استناد وقايعنگار جدا كرد، و تعزيهها كه قيد زمان و مكان را ميشكنند حال و هواي اسطوره و نماد بهخود گرفتند پيش از آنكه ايرانيان به بوي عدالت و آزادي و در سوداي رهايي از نظام سلطه، دروازهها را به روي سپاهيان اسلام بگشايند، اسطورهي مظلوميت ما در قالب سوگ سياوش به نمايش در ميآمد. با نگاه اسطورهاي، سياوش اگرچه خود شاهزاده بود و فرزند كاوس شاه، ولي در آينه ي فرهنگ ما چندان زلال و پاك تصوير شده بود كه آتشِ جادوي سودابه هم نتوانست كمترين گزندي به او برساند اما عاقبت اين شاهزادهي قديس، در توطئهي خويش و بيگانه، كه جز به فرمانروايي و سلطه نميانديشيدند از پاي درميآيد و همچون يحيي تعميد دهنده، سر بريده اش در طشت زرين قرار ميگيرد شايد اين همه افسانه باشد، اما براي ما مردمانِ محو و بيهويت، كه تا كشتههامان به هزاران نميرسيد تاريخ بهيادمان نميآورد، چارهي ديگري نبود جز آنكه مظلومي و شهيدي شناخته شده و نامآور جستجو كنيم و او را نماينده و نمادِ مظلوميت خويش قرار دهيم. شايد به همين گونه ها بوده باشد كه در آن روزگارانِ پيش از اسلام، سوگ سياوش، برترين تعزيه در ميان ما ايرانيان بوده است. پس از فروپاشي ساسانيان، و رونق اسلام در ايران، روح مادرانهي ما تازه ميخواست آزادي ورهايي را به جشن و شكرانه خوش آمد گويد كه شمشيرها پيام آور قلدريها و تجاوزها شد و مقر خليفهي اسلام دربارِكسري گرديد، و هزارويكشبِ بغداد سرمست از خون هزاران معصوم. اين بود كه بازهم ما مردمان اين مرز و بوم خود را سوگوار حقيقت ديديم. اما كدام شهيد را بايد بهياد ميآورديم تا خويش و بيگانه او را به عنوان شهيدي در راه حقيقت بشناسد؟ سياوش در غبار ايام محو و بيرنگ شده بود، فاتحان عرب نيز او نميشناختند، و از نگاه آنان واگويه كردن اسطورههاي پيشين تعبيري جز ارتداد و زندقه نداشت . اين گونه بود كه يكچند، ماي مظلوم و بيهويت و محو، مانده بوديم تا با كدام نماد و بهنام كدام شهيد سوگواري خويش را آغاز كنيم. از معجزههاي اديان يكي هم اين است كه هميشه شهيدانِ نام آوري از متن خود ارائه ميدهند كه درست روياروي متوليان رسمي دين قرار ميگيرند. و بهاين گونه، شهيدي ديگر پديد آمد. اين شهيد را فاتحان عرب و متوليانِ رسميِ دين بسي دقيقتر از ايرانيان ميشناختند، زيرا از فرزندان همان رسولي بود كه به نامش قدرت يافتهبودند، و از متن همان ديني برخاستهبود كه فاتحانِ عرب به بهانهاش غارتها كرده بودند و ميكردند. با پديد آمدنِ حديث عاشورا و حسين، ديگرچه نيازي به اسطورهي سياوش؟ شهيدي ديگر آمد، خون تازهاي جوشيدن گرفت، تا بگويد : مذهب بر دو گونه است، يكي مذهب حاكمان، اسلام سلطه و زور، مذهبِ گنجهاي فراهم آمده از غارتِ محرومان، همان مذهبي كه متوليانش به تهديد و ارعاب و تزوير و تطميع از همگان بيعت ميگيرند. مذهبي كه قرنها بوده و هست. و ديگري اسلامي و مذهبي كه بايد ميبود و نيست. مذهبي كه خلقهاي محروم و ستمكشيده، سوگوار پديد آمدنش هستند، مذهبي كه هيچگاه تحقق عيني پيدا نكرد. در اينحال و هوا، روح مادرانهي ايراني كه باز همچون پيش از اسلام، خود را سوگوار حقيقت مييافت، سياوش را در حسين ، ايران را در كربلا، و زمانه ی خود را در عاشورا باز خواني كرد. چندان كه گفتند : هرماه محرم، هر روز عاشورا، و هر زميني كربلا است. اين سوگ و تعزيهها، در آغاز دولتي نبود، دستوري از دارالخلافه نبود. واگويههاي مردم محروم و گمنامي بود كه در هر شهر و روستايي حضور داشتند، بيآنكه اهلِعلم و كتاب و دفتر باشند . در زبان و فرهنگ ما، تعزيه خواني، همان شبيه خواني بود، يا نوعي نمايشِ مذهبي كه ابتدا مقاتل خواني بود يا شرحِ چگونگيِ قتلِ مظلومان. اندك اندك مقاتل خواني به مظلوم خواني كشيده شد، يعني كساني از همين مردم عادي، به نقل از مظلومان، زبان حال آنان را كه بيشتر زبان حال خودشان بود با شعر و آواز در معابر و مجامع عمومي واگويه ميكردند. گه گاه علاوه بر زبانِحال، اعمال و حركاتِ نمايشي نيز به آن افزوده ميشد، تا آنكه اندك اندك، اين تعزيهها، فرهنگ عموميِ مردم شد. فرهنگي كه آشكارا در برابر فرهنگ شادخواري و سلطه جوئي دربارها قرار ميگرفت وقايع نگاردر ركاب حكام وقت بود، از اندرون وبيرون دربار مينوشت، فتوحات را به رشته تحرير در ميآورد، و از مزاج شريف شاه یا خلیفه، غافل نبود. شاعران دربار همچنان ميسرودند كه سلطنت سلطان براي ابد پايدار بماناد. هنگامي كه سلطان به جهاد ميرفت و مثلا هندوستان غارت ميشد خزانه دولت سرشار ميگرديد، نخاسخانهها در نيشابور و بغداد و بلخ بازارشان گرم ميشد و عنصريها از نقره و زر ديكدان ميزدند، و سرمست از شراب قدرت، قصيده مي سرودند، و همهي اين شاخصههاي آشكار فرهنگ سلطه، بهنام اسلام نموده ميشد، نموده ميشود . در برابر اين اسلام و مذهب سلطه، فرهنگ تعزيه قرار ميگرفت. و اين فرهنگ روزبه روز درميان محرومين گسترش مييافت تا كار بهجايي رسيد كه فرهنگ سلطه ديگر توان آن را نداشت تا در اين مواجهه، روياروي بايستد. همچنين، فاتحان و سلطه گران، نميتوانند سوگوار حقيقت باشند، مگر به ريا و تظاهر، و ظاهر آراستن. اين بود كه وقتي سر و كلهي قزلباشهاي صفوي پيدا شد، صورتي از فرهنگ تعزيه نيز براي خود پديد آوردند. آنان هم خود را سوگوار حسين وانمودند. يا بگويم: واقعيتي از سلطهگري كه نقاب سوگواري برحقيقت به صورت خود آويخت. همچنين بسي پيش آمده و ميآيد كه چون محرومين فاتح ميشوند، خود به سلطهگران تازهاي تبديل ميگردند. انگار چنان است كه هركدام از ما آدم ها، چه محروم و چه سلطهگر، توان و استعدادِ آن را داريم كه گاه در واديِ مظلوميت باشيم، و گاه كه ميداني براي سلطهگري بيابيم در اردوي جباران قرار گيريم. از اين نگاه، فرهنگ سلطه در هركدام از ما محرومان نيز همدلاني پيدا ميكند. مگر هابيل وقابيل هر دو از يك تخمه و تبار نيستند؟ شايد اينگونه بود كه فاتحان و سلطهگرانِ تازه، خود را ناگزير ديدند تا همآوا با محرومانِ سوگوار، حديث عاشورا و حسين را واگويه كنند اما براي بياثر كردن اين حديث در مقابلهي با خويش، واقعهي عاشورا و حسين را، از آن حقيقتِ مدام شهيد شوندهاي كه مردم سوگوارش بودند جدا كردند. واقعهاي در زمان گذشته، غير از زماني كه اكنون هست، و در مكاني مشخص، غير از سرزمينهاي زير سلطه خود. و شايد به اين گونه بود كه برخي دانسته و ندانسته گفتند: «لايوم كيومك يا اباعبدالله» ميتوان بر اين گمانه تامل كرد كه از اين هنگام فرهنگ تعزيه اندك اندك با دو رويكرد متفاوت به راه خود ادامه داد. يكي همان تعزيهاي كه روح مادرانهي ما به زبانِ انبوه مردمان گمنام ميسرائيد و سوگوار حقيقت بود، و هر ماه را محرم، هر روز را عاشورا و هر زميني را كربلا ميديد. رويكردِ ديگر به تعزيه آن بود كه به مصلحت فرهنگ سلطه تدارك ميشد و نگرانِ از دست دادنِ قدرتي بود كه به آن چنگ انداخته بود . اين دو رويكرد را در دوره ی قاجارها با وضوح بيشتري ميتوان مشاهده كرد. تكيه ی دولت با كنجايش بيستهزار نفر در زاويه كاخ گلستان برپا شد، مقامي رسمي هم با لقب معينالبكا پديد آمد. خوش آوازترين جوانان اگر هم تعزيه خوان نبودند براي چنين كاري تربيت شدند، تعزيه خوانان با لباسهاي مجلل، اسبها، شمشيرها، سپرها، شيپور و سنج و طبل، حجلهگاه و نعش، نمايشي از آنگونه كه نه تنها مهد عليا، حتي ميهمانان خارجي و غيرمسلمان را نيز متاثر ميكرد. شايد دراين نمايشها، حديث عاشورا و حسين بيشتر به سرگذشتِ خانداني سلطنتي شباهت پيدا ميكرد كه توسط دشمني غدار به خاك و خون كشيده شدهاند . درتعزيههاي درباري، رابطه ی تعزيه خوان با تماشاگر، رابطه نوكر و ارباب بود. از اين جهت صحنه ها و مضامين تعزيه بايد بهگونه اي طراحي ميشد تا موجب رضايت خاطر شاه، مهد عليا، اهل حرمسرا، شاهزادهخانمها، و رجال برگزيده قرار گيرد. اما در تعزيهي مردمي، بازيگر و تماشاگر، هردو از يك طبقه بودند، و هردو سوگوار حقيقتي مشترك. بسا پيش ميآمد آنكه نقش شمر بازي ميكرد، هنگامي كه بر سينه حسين مينشست تا حديث عاشوراي مدام را بازخواني كند، خود به تلخي ميگريست. با آنكه همه ی تماشگران بارها و بارها اين صحنهها را تماشا كرده بودند، و نكته به نكتهي داستان را حفظ بودند، و هر بار به آواي بلند گريسته بودند، اما بازهم در هر نوبت ديگر، حديث عاشورا چون زخم تازهاي بود كه دهان ميگشايد . در تعزيههاي مردمي، كه از آن امكانات مجهز درباري برخوردار نبود، امكانات طبيعيِ ديگري به صحنه كشيده ميشد، و بسا كه پيامش موضوع روز ميشد و از رنجهاي روز سخن ميگفت. گاهي شمر در لباس قزلباشهاي صفوي به صحنه ميآمد، و گاهي در كسوت گزمههاي قاجار. گوئي مردم شمر را خوب ميشناختند و ميدانستند كه هرروزي لباس تازهاي بهتن ميكند. اما حسين هميشه همان شهيد مدام و تکرار شونده، با همان لباس سادهي مردمي، ومظلوميت مداوم . از كبوترِ سپيدِ بال بسته و به خون آلوده، كه قاصد عاشورا به زمانهي حال ميگرديد، تا رنگ سبز دستارِ شهيدان، و چكمههاي سرخ اشقيا، هركدام در تعزيه پيامي را بعهده ميگرفتند كه جز با زبان رمز و رويكردِ نماد گرايي نميتواند پديد آمده باشد. حتي مرد نيمهعرياني كه بر سينه و پشت و پهلويش نعلهاي اسب و نيزهها را فرو كوبيده بود و همچنان در ميان كاروانِ تعزيه، خاموش گام برمي داشت. شايد او هم نمادي از پيكر درهم كوبيدهي ملتي بود كه به دادخواهي و تظلم آمده است . از مهمترين آموزهها در تعزيهي مردمي، حضور يافتن نيروهاي مافوق طبيعي بود. ملائك بيتاب از قتل شهيدانِ راه آزادي به ياري حسين آمده بودند. جعفر جني با سپاهي انبوه در آنسوي ديگر منتظر ايستاده تا شايد ياريِ او را بپذيرند. اما حسين، اين قديسِ محرومان، از هيچكدام ياري نميطلبد. گويي آن ايام كه قهرمانان از خدايان ياري ميجستند گذشته است. بهجاي اين همه، روي خود را به سوي مردم زمانههاي دور و نزديك ميگرداند، و ميخواند كه: آيا ياري كنندهاي هست كه ياريام كند؟ اما امروز، امروز كه ما هستيم، از آن همه ميراثها براي ما چهمانده است كه بازيچه قدرت، و ابزارِ دستِ سلطهگران نشده باشد؟ با آنكه هنوز همچون گذشته سوگوارِ حقيقت هستيم، چگونه بگوئيم كه شهيد ما شهيدِ مذهبِ آزادي و عدالت بود در برابر مذهبِ زور و تهديد و سلطه. با كدام زبان و با كدام نماد و اسطوره تعزيه خود را بسرائيم؟ علی طهماسبی
- اشاره به داستان خون سياوش در شاهنامه فردوسي : بفرمود پس تا سياووش را // مرآن شاه بيكين و خاموش را كه اينرا بهجايي بريدشكه كس/// نباشد ورا يار و فرياد رس چو از شهر وز لشگر اندر گذشت/// كشانش ببردند بر سوي دشت بيفگند پيل ژيان را به خاك /// نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك يكي طشت بنهاد زرين برش /// جدا كرد زان سر سيمين سرش - - تكيه دولت در زمان ناصرالدين شاه و به دستور وي در جنوب غربي شمسالعماره بنا شد و ظاهرا در وسط اين تكيه سكويي براي نمايش ِ تعزيه ها بوده است و در اطراف آن غرفههايی كه جايگاه تماشاچيان بود، اين تكيه بزرگترين و مجللترين تكيهها در ايران بهشمار ميرفت |