|
تاريكي وظلمت را هيچ قداستي نيست. اما چگونه است كه در متن قرآن شبي را به عنوانِ ليلةالقدر بايد ارج بنهيم و آن شب را زنده بداريم؟. يا چگونه است كه هنوز بهحرمت نياكان خويش، طولانيترين شب زمستان را جشن ميگيريم؟ همچنين چه شد كه قرن ها پس از ظهور مسيحيت كليساهاي غرب باز هم مانند ما ايرانيان، طولانيترين شب زمستان را جشن گرفتند وبه عنوان كريسمس گراميداشتند؟ روز وشب، مصداقهايي عيني از نور وظلمت هستند. اين مصداقهاي عيني وطبيعي، تمثيلهايي شدهاند براي بيان نور وظلمت در قلمرو انديشه و روان انسان. شب و تاريكي در طبيعت همان است كه بهسبب آن پيرامون خويش را نميبينيم از هرچه بهكار زندگيمان ميآيد بيبهره ميمانيم و از هرچه آسيب رسان به زندگي است نيز بيخبر، در هرگام اسيرِ حادثهي ميشويم كه نميشناسيمش. تاريكي در قلمرو انديشه نيز سبب ميشود تا امكاناتي را كه در وجودمان تعبيه است نبينيم و به گونهاي ديگر در شب و تاريكي دست و پا زنيم. در اين حالت، از تقدير خويش و فرجامي شايستهي انسان بودنمان نيز محروم خواهيم بود چه خورشيد در آسمان باشد يا نباشد. بنا براين شب تنها تاريكيِ طبيعي و فقدان خورشيد نيست. همچنين در عرصه روابط اجتماعي، هنگامي كه تاريكي حكمفرما باشد همهي آنها كه ميتوانيم دست در دست هم براي اكنون و آيندهي خويش گامي براي نيكبختي برداريم، بسا كه دشمنان يكديگر ميشويم و بيآنكه بههوش باشيم به تخريب هم برميخيزيم. به همان گونه كه تجربهي عيني از روز وشب در ميان همه ملتها امري مشترك است، تقديس نور و تقبيح ظلمت نيز امري مشترك در اديان زنده ی جهان است. نشانههاي اين تقديس وتقبيح را در كتابهايي چون اوستا، تورات، انجيلها وقرآن مي توانيم به روشني ببينيم. در متون ديني، روشنايي و دانايي در پيوست باهم وگاه يگانه باهم مطرح ميشوند، «هورمزد» كه به معناي «سروردانا» از او ياد شده، خداي جهانِ روشني و آفريننده روشنان دانسته شده است. در برابر هورمزد و روشنايي او، اهريمن قرار گرفته است كه فرمانرواي جهان تاريكي، ناداني، و پسدانشي است. «پسدانشي» يعني آگاهي بعد از وقوع حوداث. در تعبيرهاي تورات نيز اولين كلامي كه «الوهيم»(خدا) بيان ميكند همين است كه گفت روشنايي بشود، اين سخن الوهيم هنگامي است كه هنوز خورشيد را نيافريده ومنظور او هم از روشنايي، آفرينش خورشيد نبوده است. در اين تعبيرهاي تورات كه در سفر آفرينش آمده، روشنايي براي آن است تا خدا، يا آدم، بتوانند راهي را كه در پيش ميگيرند و آفرينشي را كه ميخواهند پديد آورند در پرتو روشنايي باشد تا همه چيز در سامانِ شايستهاي پديد آيد ونه در آشفتگي و ابهام. در پرتو روشنايي ميتوان وقايع را و چيزها را بهدرستي ديد، ميتوان ميان وقايع وچيزها را از هم تفكيك كرد، ميتوان براي هر واقعهاي وهر چيزي نامي متناسب پيدا كرد وميتوان وا قعيت موجود را به سوي وضعيتي مطلوب هدايت كرد. از اين جهت، ديدن، تفكيك ميان چيزها، نامگذاري و حد وقانون نهادن، لگام زندگي را به دست گرفتن و هدايت آگاهانه زندگي، همه اموري هستند كه در پرتو روشنايي صورت ميگيرد. در قصهاي از تورات، مربوط به نبرد ميان موسي وفرعون، آمده است كه در آن هنگام براي مصريان همه جا تاريك بود چندان كه نميتوانستند امكانات موجود خود را براي نبرد سامان دهند و نميتوانستند قدم از قدم بردارند. اما در همان هنگام، اردوي موسي وبني اسرائيل روشن بود. از اين نمونهها در تورات بسيار است كه اگر خواننده منظور از روشنايي وتاريكي را در اين متون در نيابد، معناي قصه را نيز درنمييابد و جز خرافه و جادو چيز ديگري عايدش نميشود. توصيفي كه قرآن از «خدا» به دست ميدهد نيز چنان است كه او خود نور وروشنايي است. اگر سوره نور از اين منظر مورد مطالعه قرار گيرد بسا كه براي ما گرفتارشدگان به ظلمت، عبرت آموز باشد. همچنين در زبان و ادبيات قرآن، ظلم (ستم) پيآمد حتميِ تاريكي(ظلمت) است و اين دو چه در زندگي فردي وچه در قلمرو اجتماعي، اموري هستند پيوسته ودرهم تنيده بههم. اگرچه روز وشب، وچرخهي مدام روشناني و تاريكي در طبيعت، امري طبيعي و بيرون از اراده انسان بهشمار ميآيد اما به نظر ميرسد كه درك و فهم انسان ا زاين چرخهي مدام، و تشخيص روشنايي از تاريكي، مقدمهاي بوده است براي پيدا كردن افقهاي معنايي در خود انسان. از اين منظر، نور و ظلمت، دانايي و جهل، حق و باطل، اهورمزدا و اهريمن، يا خدا و شيطان، پيش از آنكه در افقهايي بريده و جدا از عالم انساني باشند، ميتوانند اموري انساني بهشمار آيند و ميتوان تجلي همه اين مضامين را نه در آسماني ناكجا آباد بلكه در افق انديشه انسان مشاهده كرد. اما هنگامي كه همين مضامين، اموري بريده وجدا از انسان مطرح شوند ودر افقي دور و غير قابل دسترس عنوان شوند جزا اين نيست كه روشنايي و نور، كارآيي خود را در انديشه ما و جامعه انساني ما از دست بدهد. شايد به همين گونه باشد كه هرچه مقدسات ما آسمانيتر، قدسيتر و دورتر از انسانِ واقعي مطرح ميشود به همان نسبت جامعهي انساني ما هم اهريمنيتر، روابط انساني ظالمانهتر و پنهانكاري، دروغ و خشونت رايجتر ميگردد. تاريكي وظلمت را هيچ قداستي نيست. اما چگونه است كه در متن قرآن شبي را به عنوانِ ليلةالقدر بايد ارج بنهيم و آن شب را زنده بداريم؟. يا چگونه است كه هنوز بهحرمت نياكان خويش، طولانيترين شب زمستان را زنده نگه می داریم بیدار می مانیم, و جشن ميگيريم؟ در این تعبیرها, جشن و نیایش معنایی یگانه دارند. همچنين چه شد كه قرن ها پس از ظهور مسيحيت كليساهاي غرب باز هم مانند ما ايرانيان، طولانيترين شب زمستان را جشن گرفتند وبه عنوان كريسمس گراميداشتند؟ پاسخ اين پرسشها بسي عبرت آموز است. بهنظر ميرسد هر زمان كه ماآدميان احساس پديد آمدن گزند وآسيبي ناشناخته را داشتهايم، همان هنگام خود را ملزم كردهايم تا بيدارتر وهوشيارتر باشيم. شب يلدا، طولانيترين وسردترين شب سال است. اين شب تمثيلي است براي دوراني كه حكومت ظلم، تاريكي و پنهانكاري در جامعه انساني، دامن خود را به همهجا گسترده و همه روابط فردي واجتماعي را در سيطره خود در آورده است. در چنين شرايطي بهآسودگي خفتن، يا به خوشخيالي سركردن، جز غرق شدن در تاريك انديشي و ميدان دادن به روابط ظالمانه نتيجهاي نخواهد داد. اما در همين شب، يا در همين دورانِ ظلمت، انديشيدن به روشنايي و دعوت از نور تا به ميان ما بيايد، ميتواند سبب آن شود تا معجزهاي انساني به وقوع پيوندد و اندك اندك روشنايي در دل اين ظلمت پديد آيد وبه اين گونه است كه تولد روشنايي، (يلدا، شبي كه روشنايي در آن تولد خواهد يافت)، وميلاد مسيح، وشب قدر، همه وهمه معناي مثبت خود را باز مييابند. با اين رويكرد، روشنايي و دانايي در صورتي واقع خواهد شد كه ما آدمها نه به سبب ارجنهادن به شب و تاريكي، بلكه براي پديد آمدن روشنايي، بيداري وهوشياري را پيشه كنيم. در تعبيري ديگر، تاريك انديشي، پنهانكاري، دروغ، روابط ظالمانه اجتماعي و شرارتهاي پيدا وپنهان، چيزهايي نيستند كه بهخودي خود از ميان بروند. اين شب را جز با روشناييِ خرد و خورشيدِ آگاهي نميتوان درهم شكست. در تعبير قرآني، شبِ احيا به عنوان شبِ قدر ناميده شده است. «قدر» يعني اندازه و در تعبيرقرآني آن مي تواند به معناي اندازه وتواني باشد كه در يك آدم، دريك جامعه و در يك ملت، بهگونه اي بالقوه تعبيه شده است. خواه ما آدم ها از قدر خود آگاه باشيم يانباشيم. «تقدير» نيز به معناي اندازهگذاري و برنامهريزيِ متناسب با اندازهو تواني است كه در ما تعبيه است. اين برنامه ريزي براي فرجامي است كه خود آن را رقم ميزنيم. اما هنگامي كه ماآدمها به اين توان واندازهاي كه در خود تعبيه داريم آگاه نباشيم، و تا هنگامي كه در تيرگيها بي هيچ دانشي از قدر خويش، دست وپا ميزنيم، از تقدير خويش و تعيين فرجام خود نيز ناتوان هستيم. شايد به همين جهت باشد كه يك شبِ قدر بهتر از هزار ماه توصيف شده است. اگر قرار باشد از توان واستعدادهاي خود بيخبر باشيم، اگر روشنايي ونوري نباشد ونتوانيم خود را وفرجام خود را رقم بزنيم، اگر انديشههامان در مواجهه با اكنون و آينده هيچ افق روشني پديد نياورد، و اگر قرار باشد روز به روز در تاريكي و ابهام بيشتري فرو رويم و اگر ميدان را همچنان به متوليانِ تاريكي واگذاريم و بههزار بهانه واما و اگر، يا به تظاهر وترس، خاموشي وتاريكي را بپذيريم، پس بهچه كار ميآيد اين مضامينِ كهن؟ چه حاصلي خواهيم داشت از اين همه دويدن و تلاش كردن براي زنده ماندن؟ و چه تفاوتي خواهد بود ميان ما كه قدر خود را نميدانيم با ابزارهايي كه مورد استفاده اين وآن قرار ميگيرد؟ يا چه تفاوتي خواهد بود ميان ما و اسبهايي كه به ارابه فرمانروايان ميبستند؟ علي طهماسبي موضوع: يادداشت هاي کوتاه ***:[ admin ] : [584] *** |